2
ماجرای تماس پیروانی

مش غلامِ قصه ما

  • کد خبر : 8426
  • 30 شهریور 1399 - 10:46
مش غلامِ قصه ما
آخرین باری که با او صحبت کردم سال گذشته بود. زمانی که تماس گرفت و در توضیح یکی از یادداشت هایم در روزنامه خبر ورزشی نکاتی گفت؛کمی دلخور بود البته.

ظاهرا خودش یادداشتم را نخوانده بود. یکی به او گفته بود که فلانی در خبر ورزشی فلان مورد را بر علیه شما نوشته؛ مش غلام هم بر اساس همان پیام از نوشته ام گله مند بود.
وقتی به او گفتم آیا یادداشتم را خوانده یا خیر خیلی صادقانه گفت: «نخوانده ام اما به من گفته اند». به او گفتم اجازه بدهید یادداشتم را برایتان بخوانم.
یادداشت را عینا برایش خواندم. وقتی تمام شد گفت همین بوده و پرسید تمام شد؟ دیگر ادامه ندارد؟ گفتم نه. یادداشت های من کوتاه است همین بود.
بعدش گفت این که چیزی نیست. مشکلی ندارد…

***

مش غلام پیروانیِ قصه ما همین قدر ساده و صادق و صمیمی و دوست داشتنی است. او حتما این بار هم بیماری اش را به شوخی می گیرد و فراموشش می کند. دوباره به زندگی بازمی گردد و دوباره این شعر را می خواند که:
با خدا باش پادشاهی کن / بی خدا باش هر چه خواهی کن
منتظرتیم مش غلام،بلند شو…

بیشتر بخوانید:  برای مش غلام پیروانی دعا کنید
لینک کوتاه : https://khabarnews.com/?p=8426
سنجش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.