6
امروز روز تو است. خوشحال باش

دستت درد نکند مادر جان!

  • کد خبر : 6585
  • 04 شهریور 1399 - 9:54
دستت درد نکند مادر جان!
اگر صبح ها حدود ساعت 6 تا 8 بیرون رفته باشید ممکن است گاهی متوجه نگاه‌هایی شوید که می گویند: این وقت صبح اینجا چکار میکنی؟ یا مثلا چرا وارد قلمرو ما شده ای؟
سیما زعفرانچی

مقنعه پوش ها و رسمی پوش ها را می گویم. انگار اول صبح خیابان‌ها مخصوص آنهاست. پشت چراغ قرمز صف کشیده اند. با عجله دنبال اتوبوس می دوند، خود را از لای در، درون مترو می اندازند و یا جلوی تاکسی ها را می‌گیرند. در مترو نشسته بودم و به چهره هایشان نگاه می‌کردم. آقایی کیف به دست روبرویم نشسته بود. انگار داشت با خودش کلنجار می رفت تا چیزی را به کسی بگوید. شاید می خواهد از مدیرش درخواست وام کند یا به چند روز مرخصی نیاز دارد تا بتواند اسباب کشی کند. آن طرف تر خانمی نشسته و با نگاهی نگران به زمین خیره شده بود.

انگار در این فکر بود که خدا کند امروز دخترش در خانه مادرش بدقلقی نکند. یا مثلا نگران جریمه ای بود که ممکن است در انتظارش باشد. ظاهرا دیروز در حساب و کتاب‌های شرکت کمی اشتباه کرده بود. انگار با خودش می گفت: “اَه همش حواست پرت است. مثل آدم به کارهايت برس خب. علی که کار هر روزش هست. مدام زنگ میزند و به خاطر کار کردنت و نبودنت کنار بچه سرکوفتت می زند. نمی‌شود که هر روز اعصاب خودت را خرد کنی كه نتيجه اش بشود اشتباه پشت اشتباه!”. نگاهم کرد. لبخند زدم. انگار میخواستم به او بگویم “خودت را سرزنش نکن. راهت را ادامه بده. بهتر است که مستقل باشی و دستت در جیب خودت باشد.بگذار علی هرچی دلش می خواهد….” يك دفعه به خودم آمدم. آخر به من چه ربطی دارد که براي مردم نسخه می‌پیچم؟ به مقصد رسیدم و از مترو بیرون آمدم. با خودم گفتم خدا را شکر که آدم‌ها توانایی ذهن خوانی ندارند. نگاهی به ساعت کردم و بدو بدو خودم را به محل کارم رساندم. 10 دقیقه تاخیر داشتم. در دلم به خودم غر زدم که اگر زودتر بیدار شوم این طور نمی‌شود. کامپیوتر را بعد از ضدعفونی کردن روشن کردم و مشغول به کار شدم. درگیر کار بودم که صدای همکارم را شنیدم. داشت با تلفن حرف می‌زد. کیک سفارش می‌داد براي ساعت 7 عصر. فکر کنم امشب تولد خواهرش باشد. خوشحال شدم. با خودم گفتم: چقدر منفی بافی تو! شاید آن آقا در مترو در این فکر بوده که براي سالگرد ازدواجشان چه هدیه ای بخرد یا آن خانم به این فکر می کرده که چطوري همسرش را براي تولدش سورپرایز کند یا اصلا چطور می تواند در شغلش ارتقا پیدا کند. آره! این طرز فكر قشنگ تر است!
ساعت 3 ظهر است. در خیابانی که باز هم شده قلمروی کیف به دست ها و اداری پوش ها به خانه مي‌روم. سعی می کنم از پشت ماسک به خانم كنار دستم در تاکسی لبخند بزنم و به او بگويم “امروز روز تو است. خوشحال باش”. اما گمانم موفق نشدم. حسابی از گرما کلافه بود. خودش را با کیف پولش باد می‌زد و كمي جلوتر از تاکسی پیاده شد. با خودم گفتم خدا کند با یك ناهار خوشمزه حالش رو به راه شود. به خانه رسیدم. صدای اخبار می آید. ” وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی ضمن تبریک روز کارمند گفت: …” چه فرقی می‌کند چه گفت؟ دلم یک لیوان شربت خنک می‌خواهد. دستت درد نکند مادر جان!

مرور کنید:  «راستی» آزمایی «چَپی» ها!
لینک کوتاه : https://khabarnews.com/?p=6585
سنجش

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.