1
در مبتلا شدن یک پرستار به کرونا شانس نقش دارد یا تقدیر؟

شیفت شبِ ۲۹ مهر

  • کد خبر : 10385
  • 28 مهر 1399 - 18:31
شیفت شبِ ۲۹ مهر
روایت اگرچه ممکن است در بازنمایی «واقعیت» همسنگ پژوهشِ نظام‌مند قلمداد نشود، ولی دارای ارزشی است که با چیز دیگری جایگزین نمی­‌توان کرد.
احد بابایی منیر / پرستار و روانشناس

اگر پژوهش نشان می­‌دهد که واقعیت چیست و سندی برای تاریخ‌نگار دست-و-پا می‌کند که بتواند بگوید در گذشته چه رخ داده است، روایت به ما نشان می‌دهد که تجربه مردمان- مردمان انضمامی و نه اعداد به منزله مردمان- در زمان شکل‌گیری تاریخ چگونه بوده است. قصه احساس مردمان، آنچه را بر دوش می­‌کشیدند، تفسیر ایشان از آنچه بر سرشان آمده و نیز تلاش­‌شان برای معنا دادن به این همه را به تصویر می­‌کشد. به این ترتیب روایت و قصه اگر چه ممکن است «امر واقع» نباشد، ولی می­‌توانند بازنمایی حقیقت باشند. این است که روایت‌پژوهی، مردم‌نگاری و توجه به تجربه زیسته، مورد توجه مشتغلین به علوم اجتماعی و رفتاری واقع شده است، تا به این وسیله بر اسکلت «امور واقع» گوشت و پوستی بکشند تا حاصل آن دانشی انسانی­‌تر و همدلانه­‌تر باشد.

در مبتلا شدن یک پرستار به کرونا شانس نقش دارد یا تقدیر؟

هفت، هفت و نیمِ شب بود. تازه شام را آورده بودند: برنج و خورشت قیمه‌بادمجان. ماسک و شیلد را کناری گذاشته بودیم و دست‌های‌مان را داشتیم می‌شستیم. بار چندم بود، نمی‌دانم.

تازه نشسته بودیم. من و محمد و راننده‌ی آمبولانس. دکتر امیری رفته بود قاشق و چنگالش را بیاورد. قرار بود با حفظ فاصله «دورِ هم» بنشینیم و از خورشت قیمه‌بادمجان لذت ببریم. کاور را درآورده بودیم. ده دقیقه‌ای می‌شد. ولی هنوز خیس عرق بودیم. انگار تازه از استخر آمده‌ایم بیرون و دنبال حوله‌مان می‌گردیم.

– بدوید! بدوید! تشنج … تشنج …

دکتر امیری با تمام توانش داشت داد می‌زد. نمی‌دانم کاور و ماسک و شیلد را کِی و در چه مدت پوشیدم فقط یادم هست خیز که برداشتم، خوردم به میز و دو ظرف یک‌بارمصرف چپه شد کف اتاق. از روی قیمه ‌بادمجان به سرعت دویدم طرف صدا.

بیشتر بخوانید:  (عکس) پایان عجیب یک جاده!

سرباز افتاده بود جلوی درِ وسطی درمانگاه و کف از دهانش می‌ریخت. رفیقش رنگ به چهره نداشت. دکتر امیری را کناری زدم و نشستم کنار سرباز تشنجی. سرش را به یک طرف چرخاندم که خفه نشود.

با محمد و دکتر، سرباز را که حالا چشم‌هایش را باز کرده بود و بی‌حال به نقطه‌ای خیره شده بود، روی ویلچر نشاندیم. سرِ رفیقش که انگار کیش-و-مات شده بود، داد زدم: ویلچر رو بیار!

بعد اضافه کردم: رفیقت چیزی زده؟!

– نه به خدا آقای دکتر!

من تو چه فکری بودم، اون تو چه فکری!

از سرباز که رگ گرفتیم، گفتم: «ممد ماسکت رو درست بزن!» بینیِ محمد بیرون از ماسک بود.

– بی‌خیال! بذار دیمیترون رو بزنم، بعد …

حال نداشتم جر و بحث کنم. از دکتر پرسیدم: «برگ اعزام رو نوشتی؟»

سری تکان داد که یعنی «آرررره!». حسن (راننده آمبولانس) پرسید «کجا باید برم؟»

– بیمارستان طرفای افسریه. خودم هم باهات میام.

محمد گفت: «من اسکورت طبی می‌رم باهاش».

– تو خسته‌ای، خودم می‌رم. حسن بجنب!

محمد چیزی نگفت.

♦◊♦

توی آمبولانس به آن یکی سرباز توضیح می‌دهم: «ببین جانم. من نه دادستانم، نه مامور نیروی انتظامی. اگه ازت می‌پرسم رفیقت چیزی مصرف کرده یا نه، فقط برای اینه که در درمانش موثره. همین و بس. و گرنه خودتون عاقل و بالغین.»

خنده‌ام می‌گیرد. خیر سرم دانشجوی روانشناسی‌ام و حالا می‌گویم مصرف (درست‌ترش سوءمصرف) مواد به من ربطی ندارد! بعد خودم را دلداری می‌دهم: «همین که مردم رو تشویق به مصرف نمی‌کنی، باز جای شکرش باقیه.»

از در بیمارستان می رویم تو. درِ آمبولانس را باز می‌کنم و به سربازی که جلوی اورژانس ایستاده، می‌گویم: بدو یه ویلچر بیار.

بیشتر بخوانید:  100 سال گذشت و درس نگرفتیم

♦◊♦

پشت پنجره‌ی پذیرایی خانه‌مان ایستاده‌ام و افتادن برگ‌ها از شاخه‌های درختان خیابان را نگاه می‌کنم. نم‌نم باران گرفته است. صدای پیامک گوشی مرا از خیابان روبرویی و پاییز و برگریزان می‌کشد بیرون. پیامک را می خوانم: «جناب آقای بابایی! با توجه به مثبت شدن آقای کاظمی و بستری شدن‌شان شیفت‌های ایشان بین بقیه تقسیم شده است. شما هم لطفا شب‌کار ۲۹ مهر ایشان را پوشش دهید.»

با هر کدام از بچه‌ها که «مثبت» می‌شوند، انگار بخشی از ریه‌ی من هم درگیر می‌شود. احساس تنگی نفس دارم. از پشت پنجره می‌آیم سمت کتابخانه‌ام. راستش، من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته است. همه با حافظ فال می گیرند و من با شاملو!

گزیده‌ی شعرهای شاملو را که باز می‌کنم، خشکم می‌زند:

در مردگان خویش

نظر می‌بندیم

با طرح خنده‌ای

و نوبت خود را انتظار می‌کشیم

بی‌هیچ خنده‌ای

از کشوی میزم پیپم را برمی‌دارم، پر می‌کنم از توتون. گاز را روشن می‌کنم و قهوه جوش را می‌گذارم روی شعله. در این روز بارانی پاییزی، با هجوم خاطره‌ها و بغضی که پشت گلو کمین کرده است، با خودم می‌گویم: «ویروس لعنتی! فکر کرده‌ای من ریه‌ی سالم تحویلت می‌دهم؟ چه خیال محالی!»

فندک می‌زنم و پیپ را روشن می‌کنم. از پشت ابرِ دود، پاییز غمگین‌تر از همیشه مرا نگاه می‌کند.

لینک کوتاه : https://khabarnews.com/?p=10385

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.